سلام بازم هم اومدم با تاخیر یه خورده کار دارم تا ریفشون کنم طول میکشه باز هم از اونهایی که برام نظر دادن تشکر میکنم و معذرت میخوام نتونستم هنوز جوابشون رو بدم
از اونجایی که بچه های ریاضی توی مدرسه ما همیشه تعداشدون کم بودد و معمولا بچه های درسخون و در ظاهر آرومی بودن مخصوصا جلوی معلمها ،توی ارودها ،صف مدرسه و ...برای همین همیشه مدیر و ناظم و دیگران ازمون تعریف میکردن و به بقیه میگفتن از ریاضی ها یاد بگیرید ولی وقتی یکی میاومد توی جمعمون میفهمید از همه شیطون تریماز شاگرد ممتازمون (معدل۱۹)تا اخریمون یه اتحادی بینمون بود که نگو ما کلا ۱۹ نفر بودیم یادش به خیر از همین جا به همه اونهایی که مشغول تحصیلن میگم قدر دوران مدرسه و تحصیلشون رو بدونن
طبق قرار قبلب قرار بود از تغذیه های کلاسی براتون بگم هیچیمون شبیه یه بچه محصل نبود حتی خوردنمون کلی ادا از خودمون در میآوردیم تا یه چیزی بخوریم باور کنید عاشق همین ادا ها بودیم هممون مثلا اگه میخواستیم پفک یا یه چیزی تو همین مایه ها همه مزه اش رو امتحان میکردیم وقتی معلم میرفت پای تخته شاید نفر اول یه سری به ردیف آخر میزد و برمیگشت ما که دختر بودیم اینطوری بودیم وای به پسرها...
بساط تغذیه مون همیشه براه بود تخمه که دیگه نقل مجلس بود .
میز و نیمکتی که من و الهه و اکرم روش می نشستیم چوبی بود و قدیمی طوری که وقتی روش می نشستیم اگه تکون می خوردیم مثل این بود که بت اون بود با گروهش بعضی وقتها یادمه سر کلاس تاریخ ( آخه هممون باهاش مشکل داشتیم نیست هممون مخ ریاضی بودیم از اون لحاظ می گم)
خود درس که شیرین بود استادش هم یه آقایی بود شیرینتر از درسش پس بنابر این شیرینی تاریخ گلومون رو می زد اول که معلم می خواست درس بپرسه همه نمی دونم چی تو کیفشون گم می کردن که باید پیداش می کردن همه سرها تو کیفها و جامیزها بود نصف بچه ها هم همزمان وسایلشو.ن می افتاد زیر میز خب باید میرفتن ورشون می داشتن دیگه.
وسطهای کلاس که معلم غرق در جنگ مغول و چنگیز بود من و الهه هی الکی خودمون رو روی نیمکت تکون می دادیم آی آهنگ دلنوازس داشت نیمکت ما.
تخمه که می خواستیم بخوریم من با دستم پوستش رو جدا می کردم و می خوردم ولی الهه نا قلا تخمه رو می گذاشت اونجایی که میز ترک داشت و خیلی ماهرانه بعد هم یه فشار به میز تق.
به همین راحتی در کمال آرامش.
البته اشتباه نشه ما خیلی با معلمهامون رفیق بودیم اونها هم هوامون رو داشتن.
انشاءالله هر جا هستن سالم باشن
تابعد.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/07/14ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط راشیل
|
آاااااااااااااااااااااااااااااااااای سلام من اومدم با تاخیر
خوبید همگی مرسی از همه اون عزیزایی که برام نظر دادن زی زی گولو ،خاطره ،یه دل کوچولو،روحر،زبل خان و خلاصه همه عزیزان دستتون درد نکنه
یه وقت فکر نکنید یادم رفته نه قرار بود براتون داستان های جالب و شیطنتهای مدرسه مون رو بگم .
اما این چند روزه اصلا نمی تونم حالا هم که اومدم خیلی عجله دارم و باید خیلی زود برم به کارام برسم.
انشاءالله در اولین فرصت که فکر کنم هفته آینده باشه کارم رو دوباره و با حال تر از قبل ادامه میدم .
پیامهای دوستان رو هم بعدا جواب میدم .امید وارم منو ببخشید

+ نوشته شده در سه شنبه
1384/07/12ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط راشیل
|
سلام
و ادامه ماجرا
امروز میخوام در مورد دوستان دوران مدرسه و دانشگاهم براتون بگم تو دبیرستان از اونجایی که بچه درس خون بودم و عاشق ریاضی رشته ریاضی فیزیک رو برای ادامه تحصیل انتخاب کردم و از همون موقع مثل همیشه خودم رو زیادی تحویل میگرفتم و کمتر از مهندسی رو اصلا بهش فکر هم نمیکردم از این مسائل بگذریم سال دوم دبیرستان که رشته ها مشخص شد و همینطور همکلاسیها به طور خیلی اتفاقی با دوستام آشنا شدم باور کنید یکی از یکی بدتر و شیطون تر بودیم شنیدید میگن خدا در و تخته رو با هم میسازه واقعا برای من صادق بود هم تو دبیرستان هم دانشگاه (البته دانشگاه با توجه به محیطش و آزادی هایی که داره خیلی دست آدم باز تره حالا تو خماری باشید تابرسیم به دانشگاه و کارهایی که میکردیم)چهارتا دوست داشتم به نامهای اعظم و اکرم و نصرت و یه دوست مهربون هم داشتیم که از یه شهر دیگه اومده بود و به قولی غریب . اسمش الهه بود روزی که اومده بود و روزی که درسمون تموم شده بچه مردم رو از خودمون بدتر کرده بودیم وای که چه کار هایی که نمیکردیم مثلا چون زنگهای تفریح همش دنبال دست انداختن و شیطنت بودیم و بعضی وقتها هم ااای میخواستیم یه نگاهی به درسها بیاندازیم برای همین کمتر وقت میکردیم چیزی بخوریم شاید هم عادت کرده بودیم ویا شاید هم نمیدونستیم به غیر از توی کلاس جای دیگه هم میشه خوراکی خورد .به محض اینکه معلم می اومد درست همون موقع بود که یادمون می افتاد که علاوه بر توی جیبهامون انگاری تو شکممون هم عنکبوته و همون موقع ها بود که برای ما زنگ تفریح شروع میشد نمیدونم معلمها چرا چیزی متوجه نمیشدن .
یادمه یه روز سر کلاس تاریخ (همون درسی که حاضر بودم به خاطرش ۱۰۰ تا انتگرال و معادله چند مجهولی رو حل کنم ولی یه صفحه اش رو حفظ نکنم)معلممون داشت درس میداد
من اصلا توی کلاس نبودم تما حواسم به نقل خشکی که داشتم مزه اش رو امتحان میکردم و توی دهانم گذاشته بودم خیس بخوره بود (از اون نقلهای درشت) یه دفعه نمیدونم چی شد . معلم وسط درس دادن یهو یادش اومد که ساعت نداره و نمی دونم کی زد پس کلش که بپرسه ساعت چنده و باز هم با توجه به اینکه من فضول همه بودم اومدم ساعت رو مثل کوکو
اعلام کنم که چشمتون ورز بد نبینه یه دفعه حس کردم دیگه مزه نقل رو حس نمکنم یه لحظه عصبانی شدم
کی اومده نقل منو برداشته
دیدم نمیتونم نفس بکشم باور کنید داشتم خفه میشدم چشمام شده بود مثل این
همون موقع به الهه که کنارم نشته بود با دست یه چیزایی اشاره کردم و نمیدونم اجازه گرفتم یا نه .بدو از کلاس اومدم بیرون خدا رو شکر کلاسمون کنار آبخوری بود که اگه نبود الان دیگه نه راشیلی بود و نه مسافر کوچولویی تازه یه مهندس هم ازمهندسهای دنیا کم میشد(چشمک) 
از من به شما نصیحت اگه معلمتون ساعت نداره حتما روز معلم براش یه ساعت بخرید اندازه ساعت رومیزی .
اگه خدا بخواد تا چند روز دیگه میخوام داستان تخمه خوردن الهه رو سر کلاس براتون تعریف کنم(ناغلا زده بود رو دست ما)
تقدیم به اونهایی که برام نظر دادن مخصوصا روح


اگه برام نظر ندید یه دفعه دیدید اینطوری شد
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/07/05ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط راشیل
|
سلام علیکم جمیعا و رحمه الله
بازم مهر شد و مدرسه و دعوا توی خونه برای اینکه بچه برو درست رو بخون و اعصاب خوردی و ...
برای اونهایی که خواهر و برادر دانش آموز دارن واقعا متاسفم
ولی خدایی یادش به خیر مدرسه. نمیدونم شماها مدرسه که میرفتید چطوری بودید من خیلی با حال بودم جودی ابوت رو که می شناسید اینو میگم


من راشیلشونم البته من جلوی معلمها خیلی بچه مثبت بودم و اگه تعریف از خود نباشه درسمون هم بد نبود حالا بماند که دانشگاه آزادی شدیم و اونم کاردانی چیکار کنم مایه داریه دیگه (یه دفعه نگید پس عنکبوتها دروغ بودا نه پولها رو که به من نمیدادن همش میرفت تو جیب دانشگاه ) خلاصه از اون آب زیر کاها بودم یعنی بهتره بگم بودیم آخه من از دوران دبستان تا دانشگاه همیشه چند تا دوست با حال داشتم توی دبستان که دیدید رئیس بازاره هرکی درسش بهتر باشه یه چند نفر همیشه دور و برش هستند مثل داشهای دهه ۴۰برای همین دوره دبستان عالی بود دوره راهنمایی هم که با توجه به سن آدم و اینکه همه میخوان بگن ماهستیم یه جورایی همش دعوا بازاره و قهر و آشتی دادن. توی مدرسه ما که اینطوری بود شما ها رو نمی دونم (شاید هم ما زیادی می خواستیم بگیم که ما هستیم )واما دبیرستان اوج خوشبختی دوران مدرسه یعنی یه جورایی ملکه خونه بودن (برای دانشگاه و اینها میگما)برای من بهترین دوران تحصیل دبیرستان و دانشگاه بود که ماجراهای مفصلی دارم
خوب دوستان همکاران به من اشاره میکنن که وقت برنامه تموم شده تا برنامه بعد خدا نگهدار
سلام منو به عنکبوتهاتون برسونید
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/07/03ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط راشیل
|
سلام به همه دوستان خوب و همراه
امروز خیلی دلم میخواست براتون مطلب خوب و توپ بنویسم اما سرم خیلی درد میکنه نمیدونم چم شده تا چشمم به مونیتور میافته سرم سوت میکشه چشمهام هم خیلی ناجور شده نمیدونم شاید هم ضعیف شده باشه باید در اولین فرصت به چشم پزشک مراجعه کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/06/30ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط راشیل
|
گرم یاد آوری یا نه
تو را من چشم در راهم...
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید



+ نوشته شده در یکشنبه
1384/06/27ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط راشیل
|
سلام به همه پول دوستهای بی پول که بی پولی پدرشون رو در آورده
در باره دخترها که کم و بیش گفتم و به قولی از من به یک اشاره از شما به حساب بانکی
میریم که آگاه کنیم پسرها رو برای خرید واک من و گوش دادن به صدا دلنواز موسیقی دوپس دوپس با آخرین ولوم به جای گیتار و سه تار آقایون و خانومهای عنکبوت تو جیبهاشون
از اونجایی که پسرها همیشه بچه ننه (با عرض پوزش البته نه زیاد)هستند و رابطه شون با مامانها همیشه بهتره تا باباها برای همین دیگه نیازی نیست که زیاد برای نقشه کشیدن فکر کنن (شاید هم خدادادیه چون اصولا دست به فکر کردنشون از خانومها بدتره)بازم با عرض پوزش
فقط میتونم به طور مختصر بگم که برای اینکه دل بابا رو هم به دست بیارید البته برای اون موقع هایی که رابطه با مامان هم یه کم ابریه:
۱)در طول روز هر ۱ساعت یک بار از مامانتون سئوال کنید که مامان جون خرید لازم نداری
۲)بدون توجه به اینکه صبح ۱۰تا نون گرفتید ظهر هم برید ۱۰ تا دیگه بگیرید و برای شب هم همین کارو تکرار کنید (البته اگه به همین شدت پیش برید احتمالا شب دعواتون میکنن البته به شرطی اینکه فریزر نداشته باشید)
۳)سعی کنید اصلا به پرو و پای خواهر یا برادرتون که قبلا روزی سه بار قبل و بعد از غدا دعوا میکردید نپیچید و رو اعصاب مامان پیاده روی نکنید
چه برسه به دو ماراتون و پرش!
۴)این دیگه آخر خود شیرینیه البته اگه عصبانی نمیشید اون هم اینه که مگه چی میشه تو کارای خونه کمک کنن گرد گیری کنن ظرف بشورن تازه لباسهایی که شستن خودشون اطو بزنن
خوب دیگه بیشتر از این ادامه ندید چون سه کاری میشه و مامان متوجه شده و همون پولی هم که دارید توقیف شده و کاملا تنبیه میشد .
البته این رو به حساب این نذارید که من کم آوردم اصلا این طوری نیست اگه خواستید میتونم ۱۰۰ تا دیگه راه حل براتون بگم (چی گفتم ۱۰۰ تا ،حالا من یه چیزی گفتم شما ها جدی نگیرید)
تا بعد
خانومها دوپس دوپس دوپس
آقایون در انتظار دوپس 
+ نوشته شده در شنبه
1384/06/26ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط راشیل
|
باز هم برام نظر بدید تا خوشحال شم و انرژی بگیرم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/06/23ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط راشیل
|
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/06/21ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط راشیل
|
سلام خدمت تمام دوستان مهربانی که واقعا منو شرمنده کردن
همیشه خودم خودم رو زیادی تحویل میگرفتم بعدش به خودم میگفتم نخیر خانوم زیاد هم خبری نیست
ولی حالا دارم امید وار میشم که اتفاقا علاوه بر خبره که هست من یه شاهکارم
باید سعی کنم زودتر خودم رو به جهان معرفی کنم آخه حیف که کسی منو نشناسه و واقعا بی انصافیه که من هنرم رو برای خودم نگه دارم
ببینم شما فکر نمکنید دوباره جو منو گرفت
حتما دارید با خودتون میگید بی جنبه ! دیگه برات نظر نمیدیم 
ولی نه خدایی اینهایی رو که گفتم شوخی کردم و از همتون ممنونم و معذرت میخوام که چند روزه نیستم آخه یه بیماری داشتم که مجبور بودم استراحت کامل داشته باشم (ترو خدا اصلا ناراحت نشید من حالم بهتره )
انشاءالله فردا ادامه میدم تازه میخوام در مورد پسرها هم بنویسم
امید وارم همیشه سالم باشید
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/06/20ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط راشیل
|
میمونه قلب من با هر چی هست برای تو
چیه مگه من دل ندارم اینو تقدیم میکنم به م.ر عزیز که همیشه یار و همراه من بوده
+ نوشته شده در دوشنبه
1384/06/14ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط راشیل
|
سلام به همگی
امروز دیگه میخوام برم سر اصل مطلب دیگه اگه خدا بخواد میخوام کاری کنم که به جای اینکه به صدای گیتار عنکبوتهای تو جیبتون گوش کنید برید و یه واک من توپ واسه خودتون بخرید و از این آهنگهای دوپس دوپس گوش کنید اون هم با آخرین وولوم ...بی خیال هر چی گوش و پرده گوشه
البته برای این کارا باید خیلی زرنگ باشید میدونید من توی این زمینه خیلی تخصص دارم یه جورایی ریش سفیدم همین اول بگم برای اونهایی خوبه که موقعیت رو خوب تشخیص میدن مخصوصا دخترا آخه فکر میکنم اونا تو این زمینه ها تیز ترن (اصلا هم از آقایون معذرت نمیخوام چون دوست ندارم تازه راست هم میگم
)اگه پول توجیبیتون تموم شده و از شانس بد همون روزها پول توجیبی >=نفس کشیدنه یعنی یه جورایی خیلی اوضاع خرابه برای این کار اولین چیزی که باید یادتون باشه ساعت برگشتن بابای عزیزتون از سر کاره قبل از ورود بابا یادتون باشه در رو براش باز کنید وبا یه سلام آبدارهمراه با کج کردن سر به طرف راست
و نازک کردن صدا خیلی ظریف بگید که بابا جون خسته نباشی (البته این بیشتر برای دخترها کاربرد داره )و در حالی که دارید کیف بابا رو ازش میگیرید لبخند ملیحی که نشانه عشق شدید شماست و اصلا هم نشون نمیده که یه نقشهای دارید روی لبهاتون نقش ببنده و بعد اون رو تا داخل شدن به اتاقش همراهی کنید

بعد وقتی بابا روی صندلی لم داده و مامان هم کنارش نشسته
یادتون باشه این اوج کاره سریع میپرید توی آشپزخونه و با توجه به فصلی که توش هستید براشون نوشیدنی بیارید به صورت خیلی رومانتیک
با این کار با یه تیر دو نشون میزنید هم مامان هم بابا
دیگه برای امروز بسه البته هنوز ادامه داره خیلی مونده هنوز این مقدمشه تازه برا آقایون هم دارم
منتظر باشید و نظر یادتون نره
تا زمان پولدار شدن با صدای گیتار خوش باشید
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/06/13ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط راشیل
|
تقدیم میکنم به تمامی دوستان عزیزی که برام نظر دادن امیدوارم تداوم داشته باشه هم نظرات هم گلهای من
+ نوشته شده در شنبه
1384/06/12ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط راشیل
|
قربون همه اونهایی که از جنس خودم هستن
امروز دلم میخواد یکم در مورد خودم براتون توضیح بدم فکر میکنم اینطوری بهتره
من یه دختر شیطون شلوغم عاشق کارهای هنری ام (من همه جوره برعکسم نه! آخه همه هنرمندها آدمهای ساکتی هستن )از سیاست و فلسفه و تاریخ و جفرافی و زیست و ...(کم کم دارم یه مدرسه درست میکنم)اصلا خوشم نمیاد خدایی خودم هم موندم چطوری تو مدرسه همه رو پاس کردم اون هم بانمره عالی(البته ما عادتونه از خودمون تعریف کنیم شما ها هر چه دوست دارید نامش را بگذارید)تو زندگیم یکی رو دارم که خیلی خیلی خیلی دوستش دارم اسمش م.ر البته از نوع آقا تازه اونم از نوع محترمش گفته باشم
کامپیوتر خوندم البته اگه پسر بودم حتما کشتی سازی رو انتخاب میکردم عاشق کارهای هنری ام کار با شیشه ، سفال و ...رو دوست دارم شعر میگم البته برا دل خودم و و باز البته دو تاش رو بیشتر یادداشت نکردم اگه دوست داشتید براتون مینویسم
امروز دوباره داره جو منو میگیره ولی بی خیال هر چی جو ه بزار بگیره حالا که کسی نیست جلوم رو بگیره بزار هر چی دلم میخواد از خودم تعریف کنم خدایی چقدر عالیم از دور دستی بر همه هنرها و کارها دارم البته به قول یه آدم حال گیر حسود :همه کاره هیچ کاره
در آخر
با عرض پوزش از همه دوستان آخه قرار بود روشهای افزایش پول تو جیبی و ترفندهای دیگه رو براتون بگم مخصوصا برای اونهایی که مثل خودم بودن عنکبوت و گیتار رو میگم ها یادتون که هست !حتما منتظر باشید
+ نوشته شده در شنبه
1384/06/12ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط راشیل
|
به به مرسی از همه اونهایی که برام نظر دادن یعنی واقعا جون گرفتم دیگه برام فرقی نداره که عنکبوت ته جیبهام سه تار میزنه یا گیتار 
ولی جدایی از شوخی خیلی خوشحال شدم و ممنونم از همگی
واقعا منو خجالت دادین دیگه موندم چی بگم وای خدای من وای ....
اه بسه دیگه
خودمونیم ها ولی چیکار کنم اصلا نه جنبه دارم نه ظرفیت، تا یکی ازم تعریف میکنه جوگیر میشم این هم یکی از مشکلات خیلی از ماهاست که خودمون هم توش موندیم چه برسه به پدر مادرها و اطرافیان اگه بازم برام نظر بدید که دیگه وبلاگ رو میترکونم
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/06/08ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط راشیل
|